روز میلاد
رسيديم... اما نفس نفس زنان... يكسال است كه شب ها و روزها را به انتظار رسيدن به امروز گذرانديم ...آري گذرانديم ...تلخ و شيرين ...سخت و آسان ...گذشت...هرچه بود گذشت. چه روزهاي نفس گيري بود كه حتي هنوز هم يادآوريش نفس را در سينه ام حبس مي كند و من به اين فكر مي كنم كه چطور دوام آوردیم...چقدر سخت شروع شد و سخت تر ادامه پیدا کرد....چقدر تغییر کردیم...زندگیمان چقدر متحول شد که ما انتظار هیچ کدامش را نداشتیم ...چه روزهای پر استرسی بود... اما تمام شد... و امروز همان روز است که برای رسیدنش لحظه شماری کرده ایم... امروز روز میلاد است... روز آغاز بودن آرمیتا و آنیتای ما... بالاخره آرمیتا و آنیتای ما یک ...
نویسنده :
مامان و بابا
14:36



