آرمیتا و آناهیتاآرمیتا و آناهیتا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

ARMITA&ANITA

زندگی

 زندگي چون گل سرخ است  پر از خار پر از برگ پر از عطر لطيف يادمان باشد اگر گل چينيم خار و عطر و گلبرگ هر سه همسايه ي ديوار به ديوار هم اند. زندگي چشمه ي آبي است وما رهگذريم بنشين بر لب آب عطش تشنگي ات را بنشان صفايي بده سيمايت را و اگر فرصت بود كفش ها را بكن و آب بزن پايت را غير از اين چيزي نيست بابایی     ...
14 بهمن 1391

21ربیع الاول تولد قمری جوجه ها

چند ساعت دیگر درست ۳۵۵ روز است که ماه به دور زمین می گردد اما زمینی که این بار دو فرشته کوچولو از خانواده ما یعنی آرمیتا و آنیتا را در آغوش گرفته و هم زمان خودش هم به دور خورشید می گردد تا ۱۰ روز دیگر که فرشته های روي زمين ما یک دور کامل به دور خورشید چرخیده باشند و تولد واقعی شان یعنی 25 بهمن ماه از راه برسد.   شمارش معکوس یک رقمی شده است: ۱۰،۹،۸،... ...
13 بهمن 1391

مادر

گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گاهـــــواره من، بیــــدار نشست و خفتن آموخت دستم بگــرفت و پا به پا برد، تا شیوه راه رفتن آموخت یک حـــرف و دو حـــرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آمــــوخت لبخند نهاد بــر لب من، بــر غنچه گــل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست شد مکتب عمر و زندگی طی، مائیم کنون به ثلث آخر بگذشت زمــــان و ما ندیدیم، یک روز ز روز پیش خوشتـــر آنگاه که بود در دبستان، روز خوش و روزگــار دیگر می گفت معلمم که بنویس، گویند مرا چو زاد مادر، پستان به دهن گرفتن آموخت گویند که می نمود هر شب، تا وقت سحر نظاره من می خواست که شـــوکت و بزرگــی، پیدا شــود از ستاره من ن میکرد به وقت بیقــ...
13 بهمن 1391

خدای من

  دیوارهای خالی اتاقم را از تصویرهای خیالی او پر میکنم خدای من زیباست خدای من رنگین کمان خوشبختیست که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم من هیچ ، با زبان کهنه صدایش نکرده ام و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش...       امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در " تو " خلاصه کرده ام ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی ... ...
13 بهمن 1391

خدایا

خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...   من از آن روز که دربند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت تا بیایند عزیزان به مبارک بادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم به وفای تو کز آن روز که دلبند منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم تا خیال قد و بالای تو در فکر منست ...
13 بهمن 1391

خدایا ........

  حواست هست ؟! صدای هق هق گریه هام از گلوئی میاد که تو از رگش به من نزدیک تری ؟؟؟؟؟   این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش " دلم گرفته دلم تنگ است دلم گرفته از این همه کینه از این همه دروغ از این مردمان نامهربان و به ظاهر صادق و با وفا دلم گرفته از دست همه دلم گرفته ،‌دلم عجیب گرفته گوشه ای میشینم و حسرتها را مرور میکنم .... ... نمیدانم کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که دلتنگت...
13 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ARMITA&ANITA می باشد